تبليغاتX
سلطان قلب
ذهن آشوب من،

تارهای ناپیوسته ای می تند از

سایه و نور

و تمامی ضد نور های عالم

در من می شکنند

و از اصطکاکشان

من پیر می شوم…

ذهن خسته ی من،

در خیسی نا متعارف این عشق پیر

زنگ می زند

و تمامی گرمای آن

در تاریکی عمقم غرق می شود

ومن،

باز هم گم می شوم...

کدام خاطره...!؟

کدام یادگار...!؟

کدام من....!

که خاطرات،

لجن زاری از کینه است و پشیمانی

واز یادگاری های دوران کودکی،

تنها حسرت ها مانده اند

تنها حسرت ها،

و پرنده ای کوچک

که گاه

کودکم می کند...

و من...

هنوز...

پیدا...

نمی شوم...

نفرین!

نفرین بر خاطرات

که زخم های قدیمی را

نمک می پاشند

و نفرین بر یادگاری ها

که زیبایی گذشته را

به رخمان می کشند

و نفرین بر ما.

ما که یکدیگر را گم می کنیم در سایه ها

ما که خود گم می شویم در سایه ها

ما که با سایه ها تاریکیم

و بی سایه ها ویران

ما که خود

گم می شویم

در سایه ها...

و من،

بی جهت

به پیچ و خم های این قفسه ی تار زده زل زده ام

تا که شاید

سایه ام را،

باز یابم...

دشت ها را

غم بی سایگی ویران کرده

و من

بی جهت به پسمانده ی سایه ی خویش می نگرم

دشت ها را

خلوت سایه ها دیوانه کرده

و من هنوز

بی جهت به این قفسه های بی سایه دل بسته ام

که سایه ها امروز

خاطرات را با خود برده اند

که پرندگان کوچک بی سایه دیگر

به شانه ی زنان اعتماد نمی کنند

که کودکان

بی سایه به دنیا می آیند

و ما

سایه ی بی سایگی کودکانمان می شویم...

دشت ها را،

واگیر تیره ای فرا گرفته

و من

هنوز،

بی جهت تار های این قفسه های مه گرفته را

از نو می بافم...

خاطرات دزدیده شده اند

و یادگاری ها

هنوز همانجا بر قفسه ی تار زده نشسته اند

و از من

تنها حسرت ها مانده اند.

تنها حسرت ها،

و کودکی کوچک

که گاه

پرنده ام می کند...

و من...

هنوز...

پیدا...

نمی شوم...

+ نوشته شده توسط maria در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 9:8 |

هنوز ضرباهنگ کلمه باران را دوست دارم

و احساس مي کنم لازم است

                                                گاهي

 نم نمکي عشق را زير لب مزمزه کرد.

 

اگرچه سالهاست در کشاکش اين بازي حقير

    در گير و دار بودن، مسکوت مانده ام؛

اما هنوز هم احساس مي کنم،

سوار واقعه اي دور مي آيد

و لنگه کفش بلورين دختر واژه،

درون دستهاي زمختش

مرا به سان صحنه احساس هاي دور، درگير رقص عجيبي خواهد کرد .

 

وقتي رقاصه قلم را بسرانم بر صفحه کاغذ،

      شب پره ها جمع مي شوند

و آنقدر پايکوبي مي کنند

 که ترديد همسايه ام براي جنون من، تبخير مي شود.

 

من در گذار خود از خود، جا مانده ام براي نوشتن،

  زبان برديده به کنجي نشسته ام

تا شايد لحظه اي، کلمه اي متولد شود.

+ نوشته شده توسط maria در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 9:4 |
اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تو را ... خبر از سرزنش خار جفا نيست تورا ...

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را ... ما اسير غم خود ,رحم چرا نيست تورا !!...

جان من سنگدلي ,دل به تو دادن غلط است ... رفتن و راست ز كوي تو ستادن غلط است ...

 تو نه آني كه غم عاشق زارت باشم ...و نه آنی که دلداده ی راهت باشم...

 دگري جز تو مرا , اين همه آزار نكرد ...آنچه كردي تو به من , هيچ ستمكار نكرد ...

 بشنو پند و مكن قصد دل آزورده خويش ... ورنه بسيار , پشيمان شوي از كرده خويش

+ نوشته شده توسط maria در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 8:24 |

زیباترین عکسها در اتاق های تاریک ظاهر میشوند

پس هر گاه در قسمت تاریک زندگی واقع شدید

بدانید که خداوند می خواهد زیباترین تصویر را از شما بسازد

+ نوشته شده توسط maria در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 8:14 |

چه انتظار عجيبی !

تو بين منتظران هم ، عزيز من چه غريبی

عجيب تر آنکه چه آسان نبودنت شده عادت

چه بی خيال نشستيم ، نه کوششی نه وفايی

فقط نشسته و گفتيم :

خدا کند که بيايی ...

                                                 

+ نوشته شده توسط maria در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 8:9 |

هر چه بالاتر می روی از نظر آنان که پرواز نمی دانند کوچکتر بنظر میرسی

اگر جوان می دانست  اگر پیر می توانست...........چه می شد.

+ نوشته شده توسط maria در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 6:50 |

Find something today for which you can sincerely grateful and show your appreciation. Find someone today whom you can encourage and lift them up. Find a task today that needs to be done and then take it upon yourself to do it.
Find something you can learn today and add it to your knowledge. Find something you can enjoy and take pure delight in it. Find a few moments of quiet peace and just let yourself be.
Find a challenge and let it energize you. Find something new and creative to wonder at and admire. Find something timeless and venerable to respect.

There is treasure in every moment, around every corner. Look for it. Find it. Live it. Be it. Fill today with special treasures, every chance you get

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 19:33 |
باران هم که نیاید

    تو دلگیر می شوی

   اصلاً

   بحث بر سر این نیست که باران

بر باغ ببارد

یا بر بسترت

باران هم که نباشد

چشمان تو خیس می شود

 

من اسم اینها را عشق می گذارم

 

 تو هم اگر خواستی

این ها را عاشقانه بخوان

 

باران هم که ببارد

از این حرفها خسته ام

 

آخر گناه من نیست

که امروز

 خورشید دوبار

درآسمان آمد

 

باران که ببارد هم

 من اشکها یم را

ذخیره می کنم

بگذار باران بر گونه هایم ببارد

"چشمم اگر تر است،  از اشک نیست،  ز باران دیشب است" 

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 16:19 |

 

گاهی که نیمه شب ها

چشمانت چیزی از باران

چیزی از باد

چیزی از جادو

                   نمی داند

 

نیمه شب ها

گاهی

از پله ها

      بالا می آیی 

و همه سیگارها را نفرین می کنی

و همه پک ها را سرفه می کنی

از سکوت عذر می خواهی

همه هراسها و همسایه ها را به دست خواب می سپاری

به یاد می آوری

                             چشمانی را

 که چیزی از جادو کم نداشت

 

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 16:18 |

شب ذهن را مي شويد

كمي بعد ما اينجايم ، همان طور كه مي دانيد

رديفي از ارواح كنار تيغه‌ي كوه

آماده براي پريدن ، تقريبا زنجيره وار

در اين صفحه از دريا كسي

مي گردد به دنبال نشانه اي از حيات ، نقطه اي را نشان مي كند

سراب به ندرت پديدار مي شود

 

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 16:16 |

مانند درخت بادامی که شکوفه می‌دهد

برای من زیبا است

          کسی که دوستش دارم.

بخوان باد

آهسته بخوان

که او چگونه دوست داشتنی است.

 

مانند بادامی که شکوفه می‌دهد

نازک است و روشن و پاک.

تنها تو عاشق‌ترین،

باد بامدادی،

می دانی که او چگونه خیال انگیز است.

 

مانند بادامی که شکوفه می‌دهد

برای من زیبا است

          کسی که دوستش دارم.

اکنون که سنگینی تاریکی

پیرامُنم را فرا می‌گیرد

آیا پیش من خواهد ماند؟

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 16:15 |

تمامی اندوه من

جنگلی است خشک

که در آن

پرندگان خونین بال

نوای فغان سر داده‌اند.

خوش تر از این برهوت را

تو یقینا خواهی یافت

اما

       چه بگویم

که من به همین هم دل خوش کرده‌ام.

 

نشسته‌ام و

      خیره

            زیر درختی خشک را می‌کاوم

و به خِس‌خِسِ صدایی گوش می‌دهم.

به‌زودی زیر درخت برهنه دفن خواهم شد،

در میان لاشه‌های پرندگان،

و خواهم پوسید.

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 16:14 |

زيبا ، ناله كنان

عشق بازي با دور تند

وبعد آرام گرفتن

مثل ردپاي آهو

روي برف نو

كنار آن كه دوستش داري

اين همه چيز است

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 16:12 |

در این روزها

که بودن

شماره ی مچاله شده ایست

در دستهای انتظار

از من نخواه که ازعشق بنویسم

 

در این روزها  

که دستها

 گم شده اند در جیب تنهایی

و نگاهها

تیغ می کشند برگونه های خیال

ازمن نخواه که از وصل بنویسم

 

 

در این روزها

که کلاغها

آبی آسمان را نوشیده اند

از من نخواه

که ازپرواز بنویسم

 

در این روزها

که چند حرف کمرنگیم

بر بیگانه کاغذی خیس

از من نخواه

که خودرا یا ترا بنویسم

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:38 |

... حالا دلم کجاست؟

    حالا تنم کجاست؟

    حالا کجاست طاق، در، ديوار؟



وقتی که زلزله آمد، دلم کنار ِ تنم بود

                              تنم کنار ِ نگاهم،

                                      نگاه روی صدا

پايم کنار ِ همين در بود

پايم کنار ِ همين درگاه...


- حالا دلم کجاست؟


آتش !

آتش ميان ِخانه

آتش ميان ِشهر

آتش در آسمان و زمين

آتش در استخوان،

پايم کنار همين در که بگذرم...



- حالا دلم کجاست؟



در باز کن که می‌سوزم!

اينجا، تمام روز را

رها شده چون لاشه‌ای بر آب

ايستاده‌ام بر آستان اين تب ِ مرگ


بر آستان جهانی

که چشم‌های تو را

در کوره می‌گدازد و

                       دستانت را

در دشت‌های يخ‌زده مدفون می‌سازد

از دست‌های پرتب من دور

گم کرده‌ام نگاه و دستم را

در آستان  ِ جهانی کور


حالا صدای اذان

حالا صدای همهمه

حالا صدای شيون

حالا صدای بوف

- اين آتش از کدام سوی وزيدن گرفته‌است؟



- در باز کن فروغ!
‌چراغهای رابطه تاريکند‌

بگذار تا بخوابم در
وهم سبز
تو

 اينجا تمام روز را

در آينه گريسته‌ام

 و باد

 با نفسم رفته‌ست

در باز کن که می‌سوزم!

 



آتش درون رگ

آتش درون عصب

آتش در استخوان

در باز کن اخوان!

بگذار تا بميرم
در چشمه‌ای که خضر تو مُرد

بگذار تا بخوانم کنار شط  ِعليلت، کنار شب:


-  پائيزجان چه شوم چه وحشتناک!

آنک بر آن چنار ِ جوان آنک

خالی فتاده لانه‌ی آن لک لک

او رفت و رفت و غلغل ِ غليانش

پوشيده پاک پيکر ِ عريانش

سر زی سپهر کردن ِ غمگينش

تن با وقار شستن ِ شيرينش‌...


- حالا دلم کجاست؟


دل دل نفس نفس!

دل دل نفس نفس!


بگذار تا کنار ِ تو من ‌هم حساب بگذارم

در زمهرير ِ زمستانت

در التهاب شب:


- شب خامُش است و خفته در انبان تنگ او

شهر پليد و کودن دون، شهر روسپی

ناشسته دست و رو‌



هق هق گلو گلو!

هق هق گلو گلو!


در باز کن که می‌سوزم!

در آتشم، چگونه بگذرم از آتش؟

در باز کن سياوش!

در باز کن که با تو بخوانم:
ما قلب‌های خود را

چون سيب‌های سرخ

از شاخه می‌کنيم

چون جام  ِ می‌ - به مهر و به سوگند‌ -

بر سنگ می‌زنيم

قلب  ِ شکاف خورده‌ی خود را

چونان

بذری  ز خشمدانه‌ی آتش

بر خاک ِ شخم‌خورده ز غم هديه می‌کنيم...



- حالا دلم کجاست؟
- دیگر تمام شد

هميشه پيش از آن که فکر کنی اتفاق می‌افتد

بايد برای روزنامه تسليتی بفرستيم
..




- نه نه تمام نيست!

حالا از آفتاب بگو، از اقاقی، از تولد ديگر!


- در آستانه‌ی فصلی سرد؟

در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمين،

و يأس ساده و غمناک آسمان،

و ناتوانی اين دست‌های سيمانی..  ؟



- نه نه تمام نيست!

بر شانه‌ام ببين:

بر شانه،‌ خون جنون!

در سينه‌، خون جنون!

بر خامه‌، خون جنون !


خون خون جنون جنون!

خون خون جنون جنون!


- ‌اين فصل ديگری‌است که سرمايش از درون

درک صريح زيبائی را پيچيده می‌کند..



پيچيده چون طپش ِ نبض ِ سرد ِ مرگ

                                           در استخوان روز

پيچيده چون سقوط  ِ سرخ ِ شهاب

                                         به زهدان سبز خاک

پيچيده

چون نفس ِ من که مرده‌ام

و نمی‌دانم

کدام ستاره ترکيده‌ست

                         در مدار ِ نگاه

و اين حلقه‌های چاه

در کجای جانم  گشوده دهان

و اين کدام درخت است

که بر شاخه‌هايش اين همه سر روييده‌ست

و از کدام زخمم

                 از کدام قلبم

                              اين همه خون جاريست؟


پيچيده است؟     نيست!

فرياد کن: بياييد!
‌ياران من بياييد

با دردهايتان

و بار دردتان را

در زخم قلب من بتکانيد..



- پيچيده‌است؟    نيست!

بر شانه‌های من اکنون شهری است

بر شانه‌های من اکنون
خون را به سنگفرش ببين باز

دلم‌‌‌ را ببين که به غارت رفته‌ست
با آن کبوتران که پريدند

با آن کبوتران

              که ديگر

                     هرگز به آشيانه باز نگشتند..



- حالا دلم کجاست؟

در بادهای ساکن

- حالا دلم کجاست؟

در آب‌های خشک

- حالا دلم کجاست؟

در دشت‌های بی‌اساطير

- حالا دلم کجاست؟

در غارهای خواب

در خواب‌ غارها

در کوره‌های کور

در آذرخش ِ عاصی  ِ چشم  ِ پرنده‌ی سرکنده‌ای

                                                             که بال می‌زند در باد

و لايه لايه نگاهش

با لايه‌های ابر می‌آميزد

                            در بسيط  ِ کبود




- حالا دلم کجاست؟


- جايی که نه گياه در آنجاست

نه دمی

ترکيده آفتاب ِ سمج روی سنگ‌هاش

آواره مانده از وزش بادهای سرد...‌



- حالا دلم کجاست؟

دستم کجاست؟

                 نگاهم؟

                      انگشتم؟

                             سرم؟

                                     زبانم؟

حالا کجاست طاق، در ، ديوار؟

اين آتش از کدام سوی وزيدن گرفته‌است؟



در باز کن که می‌سوزم!



اينجا ستاره خون

اينجا ترانه خون

اينجا پياله خون


‌                   پر کن پياله را!

                  آنجا ببر که شرابم نمی‌برد..

 

-  دير است گاليا

در گوش من فسانه‌ی دلدادگی مخوان

ديگر ز من ترانه‌ی شوريدگی مخواه

دير است گاليا

به ره افتاد کاروان...



- از کاروان چه به جا مانده‌‌ست؟

از کاروان

              پس از اين آتش؟



‌سکوت

بهت

سکوت

تنها سکوت و ناله‌ی مرغان در به در..

- ‌سکوت دسته گلی بود

ميان حنجره‌ی من

نسيم بوسه و

 پلک تو و

 پرنده‌ی باد

شدند آتش و دود


ميان حنجره‌ی من

سکوت دسته گلی بود..



خشکيده روی حافظه‌ی عشق

‌حالا

سکوت خار ِ درشتی است در گلو

با هق‌هقم نشسته به زنگار...


- حالا دلم کجاست؟



حالا مرا ببَر



دل دل نفس نفس !

حالا مرا ببَر

خون خون جنون جنون!

 

حالا مرا ببَر

هق هق گلو گلو



حالا مرا ببَر، با ‌صدا ببَر:
تنها صداست که می‌‌ماند‌

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ريزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفه‌ی معنی


و بسط ذهن مشترک عشق...


- بشنو:

صدا صدا !

- بشنو:

صدای پيوستن به اصل ِ روشن ِ خورشيد

و ريختن به شعور ِ نور‌


- بشنو:

صدای بلبل ِ اسماعيل:
- ‌شکل صدای بلبلم از ياد رفته بود

آه

اين مرغک از کجاست که تاريخ و

فرهنگ و

آئين مرگ را

به چهچه بی محتوا می‌کند؟!



- بشنو!

صدای  گفت و شنيد: 

- پنداری آفتابی هردم

از چشمه‌های نيلوفر برمی‌آيد

و چشمه‌ای

در چشمه‌ای غروب می‌کند
..

‌‌انگار اين زبان تلفظ آسودن را از ياد برده‌است..

خوناب

در چشمه‌های خاطره می‌جوشد
و هنوز
تنها صداست که می‌ماند

بر آستان اين تب ِ مرگ

اينجا،

کنار همين درگاه

بر
‌زندگان اين‌سوی آغاز

و مردگان َآنسوی پايان‌


آويختم به درد

آويختم به خشم

آويختم به اشک
‌تا ببندم

زخم گشوده‌ی اين لاله را


 به صدا !

 

- بشنو:

صدا صدا!


حالا صدای پا

حالا صدای هلهله

حالا صدای دف

حالا

 زنی  که در سواحل پولاد می‌دويد

فرياد می‌زند:

- خدا خدا خدا تو چرا آسمان تهران را از ياد برده‌ای؟

شب، بعد از اين سکوت نخواهد ديد

من، بعد از اين شب توفانی

تا صد هزار سال نخواهم خفت!


من ساحلم

امواج

دَفدَفدَفَست که می‌کوبد!

خاکم

سم ستور

دفدفدفست که می‌کوبد!

روح  ِ قديم ِ قونيه در زير خاک

                                    آتش گرفته،

 قونيه بر شانه‌های خاک

چون ارغوان و لاله دميده‌ست

دفدفدفست که می‌کوبد..


- بشنو:
دَفدَف دَدَف دَدَف

دَفدَف دَدَف دَدَف



دف می‌زنند در سراسر ِ آن خاک ِ سوخته

دف می‌زنند دف

بر خاک ِ گرم  ِ فروهرها

مردمند

ايستاده‌اند

کف می‌زنند کف

کَف کَف کَکَف کَکَف..

 



حالا دلم کجاست؟

در کهکشان روشنی از واژه ‌و شعور

 بر شانه‌ی فلات‌

 



حالا بيا بِبَر، بِبَر، اين زنده را بِبَر

اين کُشته را

               که زنده‌ترين است!

بر شانه‌ام ببين

خورشيد را که می‌آيد

بر شانه‌ام ببين

خورشيد را که می‌آيد

بر شانه‌ام ببين

خورشيد را که می‌آيد

خورشيد را که می‌آيد

... و همچنان که پيش می‌آيد

ستاره‌های اکليلی از آسمان به خاک می‌افتند

و قلب‌های کوچک ِ بازيگوش

از حس گريه می‌ترکند...

..............................

.............

بخشهایی که به رنگدیگری تایپ شده است  اشاره‌هایی است به سروده‌هايی از:

‌فروغ فرخزاد
مهدی اخوان ثالث
سياوش کسرائی ‌‌
احمد شاملو‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌
هوشنگ ابتهاج
‌نيما يوشيج
‌يدالله رؤيايی
‌اسماعيل خوئی


رضا‌براهنی ‌
محمد مختاری

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:36 |

سکوت
از خوابم پراند و کشاند
پشت پنجره ی سفید
برگشتم
کولاکِ  برف
ودیوارها خسته تر

روی میز
فهرست لوازمِِ ِ با خود برده ام
فراموش
نیمه تمام
پیش از کمی مردن

سفر
همیشه
دو روز بعد از بازگشت
                               تمام می شود.

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:21 |

از همه ی مکان ها در جهان

درساحل شیفته ی برهنه

با قوی ترین و عمیق ترین حس های عاشقانه

                                           عشق می ورزم   

جایی که من با دریا یکی می شوم

با ماه و بادها.

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:8 |

وقتی شب می گریزد قرمز است

و زندگی ما

به نظر خالی، بی فایده و غریبه است

کسی نمی داند شب به کجا می رود

یا از کجا می آید

اما پژواک گام هایش

هوا را از امواج و اطاق پر می کند

و خیابان های مرده را بیدار می کند

آنگاه اعجاز اشیا می لرزد

و چیزهای غریبه رشد می کند

چون یک گل قرمزخونی.

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:8 |

دیگر هرگز

در امتداد مسیرهای طبیعی سفر نخواهی کرد

دیگر هرگز خودت را زخم ناپذیر حس نخواهی کرد

واقعی و مسلط

ناپدید برای همیشه

آن چیزی که تو

بیش از هرچیز می جستی

حضور کامل همه چیز

و همیشه همان خواب و

همان دلتنگی خواهد بود

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:7 |

زمان خداحافظی می رسد

وقتی که باغچه ها تاریک می شوند

و باد از برابر می گذرد

وقتی که زمین صدا می کند

درها بسته می شود

وقتی که شب هر گرهی را در درونش باز می کند

زمان خداحافظی وقتی می رسد

که درختها صاحب روح می شوند

انگار که همه چیز روی آنها جوانه می زند

زمان خداحافظی زمانی ست که در عمق آینه ها

چهره ی من غریبه است و دور

و زندگی ی من از من جدا می شود.

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:6 |

مرا ازشعرهایم می شناسی

مرا ازغصه هایم می شناسی 

اگر یک شب به بالینم بیایی مرا از ناله هایم می شناسی

تو را از چشم هایت می شناسم

تو را از آن نگاهت می شناسم

سخن هرگز نگفتی با من اما

تو را از آن صدایت می شناسم

رخت را هرگز ندیدم

اما تو را از احساست می شناسم 

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 13:36 |

تا صداي خسته ات آمد به گوش

سينه ام شد بي قرار و پر خروش

مي زدي فرياد تنها مانده ام

نيست ياري بين اعدا مانده ام

: راست مي گفتي کسي يا رت نبود

هيچ کس ديگر ديگر خريدارت نبود

+ نوشته شده توسط maria در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 13:33 |
تولد

سلام

امشب۲۲ اسفند۱۳۸۵تولد منه!

میگن شب تولدت هر ارزویی داشته باشی و از خدا بخواهی بهت میده!هرچند خدا اونقدر بزرگ و بخشنده هست که برای بخشش منتظر همچین شب و روزهایی نیست...

اه....خدا....

خدای مهربون من میدونی چیه؟احساس میکنم ازت دورشدم.مثل اینکه بینمون فاصله افتاده البته میدونم مقصر منم؟!...

تو این شب عزیز(!)ازت میخواهم هیچوقت.هیچوقت تنهام نذاری حتی اگه من یه لحظه ناغافل فراموشت کردم منو به حال خودم ول نکنی چون میدونم اون لحظه بدترین و عذاب اورترین لحظه ی زندگیم میشه ای مهربون!

حالا بریم سراغ کادوها :

خوب بذار ببینم..... چقدرکادو ؟.....واستا...اهان..وای چه قدر خوشگلن ..میدونید چین ....یه سبد پراز محبت!یه شاخه گل عشق!یه توپ شادی !یه بوس به اندازه ی بزرگترین عشق!یه عالمه شکلات شیرین زبونی!فرستنده؟!.....عاشق سینه چاک تو...خالق همه ی نعمات!وای فهمیدم تویی خدای بزرگ و زیبا توکه همه جا حرفت این بوده که با عشق من انسان را افریدی؟ممنون غافل گیر شدم ولی من که لیاقت این همه عشق تورا ندارم...باشه باشه ببخشید میدونیم ازاین شکست نفسی ها خوشت نمیاد گفتی باید همیشه امید داشته باشیم به بخشش تو حتی اگه یه عالمه گناه داریم...معذرت!

دیگه نوبت پذیرایی:

پذیرایی من از تو.بفرما اینم یه بشقاب پر از حاجت!البته ببخشید چیز قابل دیگه ای نداشتم!!!

اینها که واسه تو چیزی نیستن عزیز ..

تو که صاحب اختیار همه ی جهانی...

توکه همه ی جسم و روح من متعلق به تو هست...بده دیگه..منو دست خالی برنگردونیا!!!...

آرزوم اینه : برطرف شدن حاجت همه ی حاجتمند ها به خصوص اون هایی که این مطالب را میخونن و بعد نظر میدن!!!

خوب دیگه مثل اینکه سرتونو خوردم .راستی شما که تااینجا زحمت کشیدی و مطلب را خوندی یه دعای کوچولو هم واسه من بکن.

ببخشید وقتتونو گرفتم!!!

+ نوشته شده توسط maria در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 14:9 |

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم ♣♣♣♣♣♣♣♣

◘دستهايم برايت شعر مينويسد اما تو هرگز نخواهي خواند آتش عشق در چشمانم غوطه مي زند ولي تو هرگز نخواهي ديد نه، تو هرگز مرا نخواهي فهميد و من با اين همه اندوه از كنارت خواهم گذشت و باز تو درك نخواهي كرد

+ نوشته شده توسط maria در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 17:48 |
+ نوشته شده توسط maria در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 17:39 |
+ نوشته شده توسط maria در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 17:36 |
+ نوشته شده توسط maria در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 17:34 |